زين العابدين شيروانى

429

بستان السياحه ( فارسي )

صفوى شبى در عالم واقعه ديد كه حضرت امير المؤمنين ( ع ) با ساير ائمه عليهم السّلام در مجلسى حاضر و به نظر شفقت بسلطان حيدر ناظرند بعد از مكالمات بسيار و اظهار لطف و مرحمت بيشمار حضرت امير المؤمنين ( ع ) فرمود اى فرزند ارجمند از جهة مخلصان امتياز از ساير مردمان علامتى مقرّر نماى و فرقى ميان موافق و منافق معيّن فرماى و چون آن جناب از عالم خواب بيدار كشت مصراع زهى مراتب خوابى كه به ز بيداريست در ضمير الهام پذيرش كذشت كه كسوتى اختراع كند كه از آن تميز مخالف و مؤالف كردد لهذا به اشارهء غيبى تاج دوازده ترك از سقرلات سرخ ترتيب داد نخست بر فرق خود همايون نهاد وانكاه به مريدان خود كرامت فرمود و به مخلصان عنايت نمود و چون تركان سرخ را قزل و سر را باش كويند لهذا مريدان و مخلصان آن جناب را ساير تركان و تركمانان قزلباش خواندند و اين اسم را ساير مريدان نيز بر ايشان اطلاق كردند و رسم تاج تا زمان شاه سلطان حسين صفوى معمول بود و در عصر آن شهريار غفلت شعار آن رسم موقوف شد اكنون اسم قزلباش در ايران مشهور و در افواه و السنهء اهل زمان مذكور است و در ملك توران و هندوستان هركس شيعىمذهب و از اهل ايران بوده باشد او را قزلباش نامند و در كشور روم و شام مطلق شيعه را قزلباش كويند و در بلاد ايران هر شخصى كه از اهل سپاه و لشكر باشد او را قزلباش دانند و چون در به دو زمان ظهور طايفهء قزلباش كه متوجّه تاج شدند همكى ترك‌زبان و ارباب سيف و سنان و كرز كران شدند ايشان را صوفيان قزلباش و قزلباشان نصرت تلاش خطاب مىنمودند بنابراين بطريق تغليب طبقات سپاه و لشكريان را در ايران قزلباش خوانند و السّلام على من اتّبع الهدى ذكر قزلر بكسر قاف و سكون زاء و فتح لام و سكون راء مهمله بلده‌ايست ما بين باب الابواب دربند و حاجى ترخان از توابع ملك روس و هوايش سرد و اكثر مردمش حنفىمذهب و ديكر نصارى و قليلى اماميّه‌اند عموما ترك‌زبان و لغت ديكر نيز باشد راقم نديده و خلقش نيز مشاهده نكرديده امّا اشخاصى كه قزلر را ديده‌اند بسيار مشاهده شده است لفظ قزلر لغت تركست و آن جمع قز است قز دختر و قزلر دختران باشد ذكر قزل‌رباط قريه‌ايست بهجت‌مناط و آن قريه قصبه مانند و محلّى دلپسند است و آن در راه بلدهء كرمانشاهان و دارالسّلام بغداد اتّفاق افتاده و جوانب آن به‌غايت كشاده است قرب پانصد باب خانه در اوست و چند مزرعه مضافات اوست از توابع عراق عرب و مردمش اكثر حنفىمذهب و قليلى شيعه اماميّه و ديكر علىاللّهى عموما ترك‌زبان و با غربا مهربانند هوايش اندك كرم امّا سالم است و آبش بسيار سازكار است مكرّر ديده و مشاهده كرديده است از فواكه هندوانهء آنجا ممتاز و ساير چيزش بىامتياز است ذكر قسطنطنيّه آن را اسلامبول نيز نامند لفظ اسلام معلوم و بول لغت تركست يعنى كثرت و بسيارى و امر است يعنى اسلام در آن مكان فراوانست يا آنكه اسلام را در آن مكان پيدا كن كه فعل امر باشد و آن شهر را استنبول و استنبل نيز خوانند چنان كه مولوى در مثنوى فرموده چون بديد از وى نواى بلبلى * پيشش افكند اطلس استنبلى و بعضى بطاء مؤلّف نيز خواننده‌اند باىّ تقدير شهريست عظيم و مدينه‌ايست از قديم و به كثرت و جمعيّت و ازدحام معروف و به وسعت و عظمت و وفور عمارت موصوفست آن شهر در ميان جبال و تلال واقع و سمت مغربش صحرا و دريا و طرف شمالش تل و صحراست و جنوب نفس اسلامبول خليجى است كه اسكندر رومى بريده بحر ابيض و بحر اسود را متّصل يكديكر كردانيده است و طول آن خليج دوازده فرسخ و عرضش قرب هفتصد كز است و چون آن شهر در پستىوبلندى واقع شده لهذا به نظر بيننده به‌غايت فرخنده و خوش‌آينده است از اقليم ششم و بقولى آخر پنجم است طولش از جزاير خالدات نط و عرضش از خطّ استوى ماه هوايش بعلّت قرب دريا مانند ساير بلاد اقليم ششم چندان شدّت برودت ندارد امّا با رطوبت و خاكش نيز رطوبت دارد و آبش وسط و سازكار و در بناى ان اختلاف بسيار است جمعى از مورّخان كفته‌اند از هبوط آدم ( ع ) چهار هزار سال و سى و پنج كذشته بود كه يكى از قياصره نيقومود يا نام